yahoo!360 من به روز شد:مثل یک خواب از سری خاطرات شهید حسین خرازی
yahoo!360 من به روز شد:مثل یک خواب از سری خاطرات شهید حسین خرازی
آفتاب در حال طلوع است. روزي نو آغاز شده، پنجره را باز مي کنم و هواي يک آفتاب رنگ
پريده تازه طلوع را به داخل ششهايم هدايت مي کنم. سينه ام سنگين مي شود. احساس مي کنم
ششهايم را از دود پر کرده ام. اين هوا، بوي شبنم و رنگ آفتاب ندارد. راديو را روشن مي کنم.
مجري راديو با حرارت خاصي از کودکان، سالمندان و بيماران قلبي تقاضا مي کند که تا حد
امکان کمتر از خانه ها خارج شوند و هشدار مي دهد که به دليل پديده وارونگي هوا، هواي
تهران در وضعيت »خطرناک« قرار دارد. و بعد هم با بي تفاوتي خاص اين روزها، يک ترانه
بي ربط پخش مي شود... در حالي که راديو را خاموش مي کنم، بلند بلند هم با خودم حرف مي
زنم: »منظورش اين بود که هواي سربي براي جوانها مفيد است. اصلاً ويتامين دارد. آي
جوانها! تا مي توانيد تنفس کنيد.«
از خانه خارج مي شوم. ترجيح مي دهم به آسمان نگاه نکنم. دل آدمي از اين آفتاب بي رمق مي
گيرد. وارد خيابان »ولي عصر(ع)« مي شوم. خيابان »ولي عصر(ع)«، با وجود اين هواي
خاکستري، ماشينهاي خاک گرفته، راننده هاي عصباني و درختهاي زرد و پژمرده، هنوز هم
زيباترين خيابان تهران است. به تجريش که مي رسم، مثل هميشه روبروي گنبد امام زاده صالح
(ع) مي ايستم و به رسم ادب سلام مي دهم. گنبد آبي اش غرق در دود است. کسي از پشت،
شديداً با من برخورد مي کند: »خانم سر راه نايست!« دلم مي گيرد از تنه بي تفاوتي اش، از اين
که حتي در ميان اين آسمان سربي، آبي گنبد را نديده. آدمها با عجله از کنار يکديگر عبور مي
کنند و گاه دنبال اتوبوسها مي دوند، بي آن که حتي به پرواز فوج کبوتران به سوي »حرم«
نگاهي بيندازند
.در صف اتوبوس »ميدان ولي عصر(ع)« مي ايستم. من دومين نفر هستم. نفر اول، خانم پيري
است که با گوشه روسري، بيني و دهانش را پوشانده. نگاهي به من مي اندازد و با دست به
اگزوز اتوبوسي اشاره مي کند و سري به علامت تأسف تکان مي دهد. مي گويم: »گفته اند
امروز هوا خيلي آلوده است. اي کاش بيرون نمي آمديد.« براي لحظه اي روسري را از جلوي
صورتش دور مي کند و مي گويد: »بنشينم گوشه خانه که چي؟ هر روز هوا همينطوره. يه روز
يک کمي بهتر، يه روز مثل امروز، فاجعه! ترجيح مي دهم بين مردم بميرم تا گوشه خانه...«
بعد دوباره روسري را جلوي دهانش مي گيرد و سرش را پايين مي اندازد. شايد نمي خواهد غبار
غمي را که در چشمانش نشسته ببينم. براي اين که موضوع را عوض کرده باشم، مي پرسم:
»شما خيلي وقته منتظريد؟« چند لحظه بدون اين که حرفي بزند، نگاهم مي کند. و بعد مي گويد:
»منتظر؟ آره، خيلي وقته...« و سکوت مي کند. اما من احساس مي کنم هنوز حرفش تمام نشده.
نمي دانم به نظرم آمده يا واقعاً »منتظر«ي که من گفته ام با »منتظر«ي که او گفته تفاوت دارد.
چشم از او برنداشته ام که اتوبوس هم مي رسد. مثل هميشه مردم به سمت اتوبوس هجوم مي
برند. پيرزن لبخند تلخي مي زند و مي گويد: »اينهم از حق تقدم! خدا آخر و عاقبتمان را به خير
کند.« از آرامش او لذت مي برم. نگاههاي پيرزن و درد دلهايش بوي آشنايي مي دهد. سوار
اتوبوس که مي شوم، کنارش مي ايستم. باز هم نگاهش را به من مي دهد و با حالتي غريب مي
گويد: »اگه صاحب اين زمونه بياد... نگاهش را بين دو چشم تقسيم مي کند«. يادم مي آيد که
مدتهاست آدمها در چشمان يکديگر نمي نگرند. شايد به اين خاطر که کمتر حقيقت را مي گويند.
»اگه بياد مگه مي ذاره اوضاع اينجوري بمونه« به پسر کوچکي که ماسک کهنه و کثيفي بر
صورت زده و چند پاکت فال حافظ در دست دارد اشاره مي کند و مي گويد: »مگه مي ذاره اين
طفل معصومها آواره بمونند« پسرک به اتوبوس ما هم سري مي زند: »فال... فال... فال حافظ«
صدايش مي کنم، »نيت کن خانوم... مي شه 100 تومن
!«.نفسش سخت و پر صدا از سينه اش خارج مي شود. نيت و فال را فراموش مي کنم، به سويش
برمي گردم اينبار نگاهش با من نيست. دل به نقطه اي دور دست داده، چشمانش روشن و پر اميد
است: »وقتي بياد، اول از همه، چادر عدالت روي سر همه دنيا مي کشه تا هر کس هوس نکنه
يه تفنگ برداره و لشگرکشي کنه...« مکث کوتاهي مي کند: »اين مرضهاي عجيب و غريب،
همه اش از بي ايمانيه. وقتي بياد، اينجور مريضي ها ريشه کن مي شه...« چشمهايش حالت
غريبي دارد. احساس مي کنم دريچه اي به سويش گشوده شده و روزگار سبز ظهور را به
وضوح مي بيند. مشتاق و اميدوار به سويم برمي گردد: »يعني مي شه ما هم توي زمونه حکومت
آقا باشيم؟« دلم مي لرزد. نگاهم را از چشمانش مي گيرم و به کف اتوبوس زل مي زنم: »ان
شاءاللَّه...«. به حرفهايش فکر مي کنم. در رؤياي شيرين حضور و مدينه فاضله پس از ظهور
امام نازنينم غرق هستم که صداي فرياد راننده مرا به دنياي خاکستري امروز پرتاب مي کند:
»اين بليطو کي داده؟« از لحن خشن و صداي بلندش، پشتم مي لرزد. همه با حالتي بي تفاوت
نگاهش مي کنند. راننده، بليط را با عصبانيت پاره مي کند و کف اتوبوس مي ريزد: »يا بياد بليط
همين ماه رو بده، يا راه نمي افتم...« حالا همه اعتراض مي کنند. راننده با لجبازي بچه گانه اي
ايستاده. پيرمردي بلند مي شود، يک بليط از جيبش بيرون مي آورد و مي گويد: »بيا بگير
پسرجان! صلوات بفرست.« ياد کودکي خودم مي افتم، اين که بزرگ ترها براي راضي کردن ما
هميشه شکلاتي در جيب داشتند! من و پيرزن ديگر حرفي نمي زنيم. فقط گاه گاهي يکديگر را
نگاه مي کنيم و لبخندي مي زنيم. گاهي با لبخند و سکوت راحت تر و بهتر مي توان صحبت
کرد. نيمه هاي راه، او خداحافظي مي کند و پياده مي شود. من مي مانم و واژه هاي آرماني او:
»عدالت، سلامت، امنيت، صداقت
...«.اتوبوس تقريباً به ميدان »ولي عصر(ع)« رسيده است. من هنوز غرق صحبتهاي پيرزن هستم. با
بي حوصلگي از اتوبوس پياده مي شوم. مغازه ها و زرق و برق ويترينها، مردم را به سوي خود
جذب مي کنند اما قيمتهاي بالا و بي منطق اجناس، به همان سرعت مردم را دور مي کنند. تمام
فکر و دلمشغولي ام، حرفهايي است که مدتها بود فراموش کرده بودم: واژه هايي که بسيار به
کار مي روند، آنقدر زياد که از معني اصلي خود دور مي شوند. حال امروز من، مناسب اين
خيابانهاي شلوغ و آدمهاي بي هدف نيست. فراموش کرده ام براي چه اينجايم. لحظه اي به بهانه
نگاه کردن خرده ريزهاي يک دستفروش مي ايستم و سعي مي کنم به راهي که امروز خداوند
پيش رويم گذاشته، نگاهي بيندازم
:صبح... در يک هواي آلوده تنفس کردم... يک نفر شديداً به من برخورد کرد... کبوتران پرواز
مي کردند... پيرزن چشم انتظار بود... کودکي با يک ماسک رنگ و رو رفته پرسه مي زد...
يک بليط پاره چرخ خورد و کف اتوبوس آرام گرفت
...حالا در ميدان »ولي عصر(ع)« هستم و تمام راه در نام زيباي »ولي عصر(ع)« غوطه ور بوده
ام. پشت تمام اين اتفاقات، حتماً يک نکته اساسي، يک درس مهم پنهان است. به سمت ديگر
خيابان مي روم و منتظر اتوبوس مي شوم. بايد بازگردم... پاکت مچاله شده فال حافظ را باز مي
کنم
:بيا که رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
کجاست صوفي دجال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که »مهدي« دين پناه رسيد
خانمي کنارم مي ايستد: »شما خيلي وقته منتظريد؟
«.- »
منتظر؟... خيلي وقته. به اندازه يک عمر...«.نوشته خان نرگس جورابچيان که از ایشون تشکر میکنم.
yahoo!360 من به روز شد:مثل یک خواب از سری خاطرات شهید حسین خرازی
















